۲۵ مرداد ۱۳۸۹

پیاز را من رنده می کنم
که چشمه ی اشکم خشک نشود
سیب زمینی ها را تو پوست بکن
که شعبده میکنی با پوست



- عباس صفاری

۲۳ مرداد ۱۳۸۹

خستگی تمام حس‎‌ها را از من بیرون می‌کند، اما دوست داشتنت را نه.

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

قطب هم نیست حتی...

سال ِ به دوازده ماه...چهار ساعت روز داریم...پنج برابر شب...

۲۱ مرداد ۱۳۸۹

دل ز من بردي و پرسيدي :"كه دل گم كرده‏اي؟!"

چون تو جانان مني، جان بي تو خرم كي شود؟
"نوا" را آواز خوب گفته اند؛ آوازي كه نه شاد است نه غم‏‏گين. وقتي كسي چون استادِ ما آن را بر مي‏گزيند كه عاشقانه بخواند، مي شود آوازِ خوبان؛ آوازي كه هم شاد است و هم غم‏گين!
چون تو در کس ننگری کس با تو هم‏دم کی شود؟
چه كسي بهتر از اين مي تواند مناجات كند؟ چه كسي مي‏تواند اين چنين دل آدم را ببرد به جايي كه هزار مدّاح نمي تواند؟ صدايش روح را پرواز مي دهد به ناكجا
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ایی؟
آري؛ نواي استاد ما در "نوا"، دل مي برد. حرفي است كه از دلش برآمده. آوايش خلاصه احساس و موسيقي است
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟
صدايش با فرزند در مي آميزد. دل را مي لرزاند:
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟
صدايت مرهم است! دلخستگي ما را در اين عصر تنهايي خوب زايل مي كند. چه كسي است كه صداي تو را بشنود و آرام نگيرد؟
خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ایی هم خلوت خورشید عالم کی شود؟
"شاعر" هفت شهر عشق را گشته تو هفت شعر صدا را؛ موسيقي را! خدا مي داند چند دهه بايد صبر كرد كه كسي چون تو بيايد؛ اصلا مي آيد؟!!
كسي كه هم خوب بخواند، هم خوب بفهمد. هم هنر داشته باشد هم وجدان، هم عشق
داشته باشد هم عرفان.
هديه اي براي ما! خودت و صدايت.
خدا تو را براي ما نگه دارد



پ.ن: بشنويد ازاین جا

۱۸ مرداد ۱۳۸۹

شب، سکوت، تو.

۱۵ مرداد ۱۳۸۹

اشكاتو بريز توو زاينده رود

دلم مي خواد كسشر بگم
مدام كسشر بنويسم

بعد بشينم واسه يكي كه منو نميشناسه بخونمشون

همين الانم كه دارم مي نويسم "كسشر" , ناراحتم.
فك ميكنم "كسشر" كلمه ي زشتيه. من از بعد بازي فربد ترسيدم بگم كسشر.بنويسم كسشر.
كي پاسخگوئه؟
يعني هيچ كدوم ازونايي كه گفتن كسشر بده, زشته , الان ميان بگن : عزيزم, بيا سرتو بذار رو شونه م.گريه كن؟ ولي كسشر نگو , ننويس؟
ميان؟
نمي آن ديگه.
شما وقتي حالتون خيلي بده , چيكار ميكنيد؟
من وقتي حالم خيلي بده , ساكت ميشم.بعد يهو ديوونه ميشم.چنگ ميزنم.به در و ديوار.به گردن دوست پسرم. به صورت خودم.
ناخن ميكشم.مثل سگ صدا ميدم.
وقتي حالم بد ميشه گريه ميكنم.با خودي. تو تاكسي. تو خيابون. تو ميدون ونك.ميدون امام حسين.چاراوليعصر.تو كافه.تو خونه. تو ترمينال آرژانتين.تو اتوبوس.تا برسم گريه مي كنم.
تو ترمينال آرژانتين نبايد گريه كني.راننده ها بهت متلك مي گن. شاگرد راننده ها بهت ميگن: خانوم اصفاهان ميري؟ بيا برو اصفاهان گريه ت بن مياد.
وقتي حالت بده نبايد هيچ جا گريه كني. حتي تو بغل خودت.خودت به خودت ميگي: عزيزم پاشو پاشو! اشكات لباسمو خيس كرد.بوي عرق هم ميدي.پاشو!


۱۳ مرداد ۱۳۸۹

یا من انسان نیستم...

تویی که برای اولین بار پی بردی انسان موجودی اجتماعی است...

۱۱ مرداد ۱۳۸۹

دی‌شب، آن‌قدر دوست‌ت داشتم که خوابم نبرد.

۶ مرداد ۱۳۸۹

تعجب نمی‌کنم
اگر انگشت‌هایت بند کفش‌های تو را
در پاگرد خانه‌ات که می‌بندند
در زندان باز کنند
یا مشت‌هایت آن را که دیروز کشته‌اند
امروز با «زنده باد» جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دست‌های تو هم اعتمادی ندارم
به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم
آن‌قدر که فکر می‌کنم هر که ایستاده است
لابد پایی برای دویدن ندارد
یا آن‌که می‌دود
پاهایش را
حتماً از پای جوخه‌ی اعدام دزدیده است

دیالوگ

 - سرگرم سر زلف نگار است دلم، در راه نگار بی قرار است دلم
استاد ریاضیات ما می گوید، مصداق (قضیه ی حمار) است دلم

+ آنان که دل خویش به تهمت بستند، با شیخ حساب جملگی همدستند
گیسوی نگار و بی قراری نه کم است، کم لطف به هم حمار و هم دل هستند

۱ مرداد ۱۳۸۹

دایره لغات

  آدمِ بدبختی كه خوب و مناسب و عالی و سالم و متناسب و رديف و هارمونيك و باحال و دلنشين و خواستنی و جذاب و گيرا و خوش‌مزه وخوش‌بو و خوش‌لفظ و خوش‌ساخت و ارضا‌كننده و راحت و زيبا و لذت‌بخش و خوشگل و تميز و حال‌جا‌‌بيار و مشتی و «مهم نيست» و پدرمادر‌دار و دُرُس درمون و باسواد و باكلاس و كلن صفت های خوب و گروهِ ديگری از كلمات همه تو ادبياتش OK اِه.

  بعله. Ok. به تنهايی. جایِ اين همه واژه.

۳۱ تیر ۱۳۸۹



اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند , از آبي اطاق بلند مي شد.
آبي بود كه صدا ميزد.اين رنگ در زندگي م دويده بود.ميان حرف و سكوتم بود.در هر مكثم تابش آبي بود.فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد.آبي آشنا بود. من كنار كوير بودم. و بالاي سرم آبي فراوان بود.روي زمين هم ذخيره ي آبي بود: نزديك شهر من معدن لاجورد بود.روي كاشيها , آبيها ديده بودم.در تذهيب قرانها , لاجورد كنار طلا مي نشست.با لاجورد مادرم ملافه ها را آبي مي كرد. و بند رخت تماشايي مي شد.

اطاق آبي / سهراب سپهري

۳۰ تیر ۱۳۸۹

باید آدم سوراخی عمیق باشد تا معنی خالی بودن را بفهمد

۲۹ تیر ۱۳۸۹

بعد یک وقت هایی هم هست برای من که تمام وجودم همه گوش می شود برای شنیدن نق و نوق هایت!

۲۸ تیر ۱۳۸۹

آن چنان تمنای لبخندت هست که با دو نقطه و پرانتز بسته نیز ، شاد می شوم

۲۲ تیر ۱۳۸۹


  می‌پرسی چرا اون‌همه بار لبخند زدم و گفتم «برات خوشحالم» وقتي داشتم آتيش مي‌گرفتم؟
  نه كه بخوام بگم روشن فكرم؛ نه. معذب بوده م و خجالت مي كشيده م از آتيش گرفتن‌م. انساني و اخلاقي ش اين بوده كه خوشحال باشم برات. و من داشته م آتيش مي گرفته م.
 

۱۶ تیر ۱۳۸۹

از سري قانون هاي طبيعت3

نان هميشه از سمتي كه به آن كره ماليده شده به زمين ميافتد.

يكي

۱۴ تیر ۱۳۸۹

دچار بي خوابي شده م و شب , در رختخواب, ازين پهلو به آن پهلو مي شوم.چراغ را روشن و خاموش ميكنم.سيگار را روشن و خاموش مي كنم.بالش ها و پتوها را كنار مي زنم.به نظرم مي رسد چشمهايم پر از سوزن شده است.از نظر سلامتي وضع بدي دارم.

گينزبورگ

۵ تیر ۱۳۸۹

من برای داشتنت
به سویت نیامدم
من فقط آمدم
چون نگران بودم که
نکند
تو هم مرا دوست داشته باشی...

سرها در گریبان است

۴ تیر ۱۳۸۹

هنوز هم خشم موج می زند در صدایش

می شود اوج خشم و نفرت اش از سیاست و تبعیض نژادی و هرچه که برایش می جنگید رادر این تراکِ " آنها به ما هیچ توجهی نمی کنند" شنید.



Rest in peace




۳ تیر ۱۳۸۹

انشاي تابستاني : از مينا بنويسيد و شكل او را هم بكشيد / شهيار قنبري

دوباره تابستان.عطر چاقاله. عطر زالزالک. فکر دوباره دیدن پلاژ غازیان. عصر مرداب. بوی ماهی کباب.اتاق, اتاق خالي,تمشک های وحشی.ماست کیسه ای امامزاده هاشم.کلاه حصیری.(...) ,دیوارهای سفید.بلال, بلال شیری.عکاس دوره گرد .قایق سواری.پرچم سیاه.تن های سوخته, جزغاله.تب.درد.رویای مینا.مینا جان.

اتاق من پر از تابستان است. اتاق من پر از پلاژ های حصیری است.اتاق من پر از نجات غریق است. اتاق من پر از بیرق های سپید و آبی است.اتاق من پر از بیلچه و سطل کوچک پلاستیکی است.اتاق من پر از ستاره های نمک بر ماسه است.اتاق من پر از موج های شبرنگ است.اتاق من از عطر آواز قایقران تنها, مست است.اتاق من پر است از بوسه های پارو بر کف, پر از جوانه ی برگ و علف.اتاق من سالن نپتون مُتل قوست .اتاق من فریادهای پیروزی فوتبال دستی ست.اتاق من پر از مسابقه ملکه زیبایی متل قوست.پر از دوچرخه های آبی.اتاق من به سپیدی هتل قدیمی رامسر است.اتاق من همه ی سر خوشی تابستان است. اتاق من خود دریاست.دریا خود میناست ,عشق ۱۵ سالگی. ما با مینا به کلاس بالاتر می رویم ,در کلاس اول بوسیدن ,نامه نوشتن, پرکشیدن و خندیدن و از خودگذشتن را یاد گرفتیم و عشق ورزیدیم. تابستان بود ما تازه بودیم.گریستن نمی دانستیم و می خندیدیم. این بود انشای ما در مورد مینا.

اما شکل او را نمی توانیم بکشیم چون اگر اندازهایش را بلد بودیم او را مثل دریا پشت سر جا نمی گذاشتیم.

لينك دانلود

۲۹ خرداد ۱۳۸۹

يك سري آدم هاي نفهم , الاغ , احمق و عوضي هم كه قبلا مي شناخت سر و كله شان پيدا شده, اما انگار جراحي پلاستيك انجام داده ند چون صورت هايشان از عشق تغيير كرده.عوضي هاي خوش قيافه شكل ساده و مهرباني پيدا كرده ند, و عوضي هاي بدقيافه انگار تو دل برو و عزيز شده ند و دارند پوليور اين ادم را تا مي كنند و جايي مي گذارند كه كثيف نشود.

هيچ كس مثل تو مال اينجا نيست / ميراندا جولاي

۲۸ خرداد ۱۳۸۹


  مَردُم موهاتونو بلَـند کنین. دور نیس اون روزی که خیابونا رو به رقص درآریم.

۲۳ خرداد ۱۳۸۹


  حقیقتِ ش اینه که من خسته م ازین همه -آگاهانه- سرِ ذوق آواردنای خودم. دلم می خواد یه کمَم بی دخالتِ خودم، کاملن متاثثر از عوامل بیرونی و محیطی سر ذوق بیام. ینی هیچ تلاشی نکنم. اصن حواسم نباشه، یهو به خودم بیام ببینم «سرِ ذوق اومده» ام؛ دارم خوشی می کنم.

۱۸ خرداد ۱۳۸۹

آدمهاي بايد

ادم هايي كه هستند.
همان هايي كه توقع ي نداري ازشان.
من همين ادمها را خواسته م.
هميشه. اصلن همين ادمها كم بودند توي زندگي من كه هميشه من پناه برده م به همان ها كه نبايد.
ادمهاي نبايد زيادند. ادمهاي بايد ؟
ادمهاي بايد همين بكس. نرگس.همين موسن.نسترن.ايدا كه سر چاراه آدم ميبيندش.
يعني محيا ومهرناز و سعدي خواني.
هميشه ناليده م كه من دوست صميمي ندارم. اصلن تو بگو من رفيق هيچي اينها نيستم چه برسد به گرمابه و گلستان.
ولي هستند.
همين كه وقت ناراحتي ميپرسند خوبي؟
همين كه وقتي نيستي ميپرسند كجايي؟
همين كه همه باهم ميريزند روي سرت.
من همين اگر كافي نبوده برايم و ته دلم ديده م هنوز جاي زخمم درد ميكند ولي لازم بوده برايم و دودستي چسبيده م اين زنجير را.
حالا كه موبايلم خاموش است. حالا كه ميدانم هيچ خبري نيست. حالا كه عزاي رفتنم را گرفته م.حالا كه عزاي ادمهاي زندگي م را گرفته م اگر همين چند نفر نبودند من از غصه ميمردم.
اصلن همين تلفن هاي گه گاه سعيد. همين دعواهاي بكس با ادم كه ميخواهد آدم باشم و نميشوم.همين نرگس كه هي حواسش هست.اسمس و زنگ زدن هاش. محبت هاش كه‌ ادم هي از خودش خجالت ميكشد.
باشي ها و تاريخشان و امير سجاد.
ديگه داره زياد ميشه و همين جا تموم. ولي خوشحالم. الان خوشحالم. خيلي.
از جهان عقب نشيني كرده م

به روي تخت خوابم

در كنار ديوار


ولي هنوز نميدانم

كه من رو به جهان دارم

يا پشت به جهان كرده م.

_بيژن جلالي_

۱۵ خرداد ۱۳۸۹


  بی چاره شعرایِ اوولِ کتاب شعر، که هیش کی اتتفاقی واشون نمی کنه، فالِ هیش کی نمی شن.
 

۱۴ خرداد ۱۳۸۹

نه نشاطی
چه نشاطی؟
مگه راهش میده غم؟!