۶ آبان ۱۳۸۹
۴ آبان ۱۳۸۹
مثل پرندهی حشرهخوار که روی بدن کرگدن زندگی میکند
چه میدونستم چاووشی کیه... نشنیده بودم «طاقت بیار و مرد باش». شاید هم از اول به جا اذون تو گوشم خونده بودن. حالا اگه بگم طاقت ندارم به خودم رکب زدم. به این مرام تخمیم. چرا بپیچونم؟ دلم میخواد یکی بیاد دنبالم. «دنبال اومدن» مهمه. یعنی از یه جایی بیای بیرون ببینی یکی اومده دنبالت. حالا بهونهش هر چی میخواد باشه. «شبه تاریکه، ماشین گیر نمیآد» «دیر وقت جای زن تو خیابون نیس» « مسیرم از اونجا رد میشه» « پات درد میکنه» «ماشین دستمه پنج دقیقهس» ... . تو دانشگاه ، تو مدرسه، سرکار... حالا میخواد هر جا باشه. دنبال اومدن یعنی یکی میخواد یه حالی بهت بده. میخواد ننه بابات باشن، میخواد شوهرت داداشت داییت عموت... تیریپ بیکسی و بدبختی برنمیدارم. قضیه اینجاست که افت داشته واسهم یکی رو تو دردسر بندازم. به خودم میگفتم «مرد باش» «روپات واسّا». حالا یه کم زانوهام میلرزه. باکی نیست. میتونم بگم من کسی هستم که هیچ وقت هیچکی دنبالش نرفته و میدونه که خیلی تخمی تخمی داره سرپوش میذاره رو یه میل، یه تمنا. به هر کی هم بگه میگن« هوووم» تو دلشون هم میگن« این عجب کسخل بدبختیه واسه چه چیزایی داره با خودش حال میکنه. تابلوئه که داره آتیش میگیره» همه همه چیز رو میدونیم. هیچ کدوم به روی هم نمیآریم. اونا میذارن من با خیال خودم الکی خوش باشم. منم سوت میزنم که مثلا نمیفهمم که شما همه فهمیدین. بذار همین جوری باشه چون قرار نیست چیزی عوض بشه.
۳۰ مهر ۱۳۸۹
احساسات (1)
شنيدن اين قطعه حس كسي را به من مي دهد كه ده بيست سال گم و گور بوده(مثلا رفته جنگ يا چيزي شبيه به آن) و حالا برگشته و مي خواهد معشوقش را ببيند؛ زير يك درخت خزان زده.
بداهه نوازي "نوا"
داريوش طلايي
بداهه نوازي "نوا"
داريوش طلايي
۱۶ مهر ۱۳۸۹
۱۲ مهر ۱۳۸۹
آقای دکتر
من قلبم را پرت کرده ام
زیر پای ماشینهایی که از بزرگراه میگذرند
یک تاکسی خالی
درست روی دریچه قلبم ترمز کرده
یک قلب دست دوم برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
من چشمهایم را پاشیدهام توی رودخانهای
که پر از لنگه کفش و بطری نوشابه است
الان میوههای گندیده هم با آب میرسند
یک جفت چشم دست دوم برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
من دستهایم را گره زدهام
به میلههای یک اتوبوس
حالا مسیر اتوبوس را فراموش کردهام
دستهای دست دوم، برایم سراغ داری؟
آقای دکتر
شعرم همینجا تمام شد
میخواهم روحم را پیش از اینکه پشت چراغ قرمز مسموم شود
پیش از اینکه توی جوب بیفتد
با یک کتاب شعر، چند قطره باران و یک لیوان شربت نعناع معامله کنم
یک مشتری خوب برای یک روح دست دوم سراغ داری؟
۲ مهر ۱۳۸۹
اگر بخوام حسّم رو به طور دقیق شرح بدم، باید بگم که مضوع ازینجا شروع میشه که یه مدّت زیادی حسِّ غالبم عذابِ وجدان بوده. ناراضی بودهم از خودم. و یک جور حسِّ گناهکاری تا تویِ لحظه های عیش و خوشیم راه پیدا کرده بوده. این جریانِ درونیم حالِ به طور کلّی و در شرایط عادیم رو بد میکرده. یعنی مادامی که مضوعی نبوده که ذهنم رو تا حدّ زیادی مشغولِ به خودش کنه و حواسم رو از عذاب وجدانی که داشته ام پرت کنه؛ عذابِ وجدان در من بوده.
بعد حساب کن من، یه آدمی با این تِمِ حسی، یه آدمی میاد تو زندگیم که حس میکردهم فضای ذهنی و کلماتیش نزدیکه به من و مث بقیه رقتانگیز و ترحّمبرانگیز نیست. و گفتن هم نداره که همه چیز همین حس کردنه. زمان که میگذره به خاطر رفتارش و اون کارهایِ خطّ قرمزی که ازش سر نمیزنه، پیشِ من میشه آدمی که من قبولش دارم.
از قضایِ روزگار، من میام از طرفِ این آدم دوست داشته میشم. احساسی که دارم،- جدایِ از این که همه زندگیم میشه رنگ و خوشی و کویر و دریا میبینم،- اینه که من جزوِ اون مواردی هستم که این آدمی که قبولش دارم به نظرش «خوب» و «قشنگ» اومده. و چون من این آدم رو -تکرار میکنم- جدا از دوست داشتن و متوجه بودن و غیره قبول داشته ام، این خوب و قشنگ بودن به چشمِ من جورِ دیگه یی میآد. ینی این حس بهم القا میشه که واقعن یه چیزی هست. این دوست داشته شدن و خوب و قشنگ تلقی شدن نه اون دوست داشته شدن و خوب و قشنگ تلقی شدنا.
اتفاقی که میفته اینه که در من حسّ خوب بودن جایِ بد بودن و زشت بودن و عذابِ وجدان داشتن رو تا حدّ زیادی میگیره و من حسّ خوبی در مورد خودم پیدا میکنم. متعاقبن به طورِ مثال اگر یک روزی موهام بوی شامپو بده و نرم باشه یا خوب ساز بزنم یا لباسای قشنگی پوشیده باشم یا یک کیلو لاغر شده باشم میتونم با خیال راحت از خودم و زندگیم لذت ببرم. بدون اینکه تو چشمم بزنه که چقدر زشت و ناقصم. واضحه که این مقوله برای من که پرِ اون حسای گناهکاری و غیره و ذلک بودهم یک دنیا میشه.
سرتو درد نیارم. خلاصه ی کلام اینکه وقتی میبینم طرف خیلی براش فرق نمیکنه کی و دوست داشته باشه و اون دقت و ظرافتی که من فکر میکردم داره رو نداره و ممکنه هرچیزی/ هرکسی به نظرش خوب و قشنگ بیاد و قابل ستایش؛ اون وخته که صد دنیا رو سرم خراب میشه حس میکنم از ارتفاعِ بلندی پرت شدهم به خودم میگم این همه سال پشتِ کی نماز میخوندهم؟ و حس میکنم که هرگز خوب و قشنگ نبودهم و هیچ ظرافتی در کار نبوده و از سرِ اتفاق بوده که من ستایش شدم و من همون هرچیزی/ هرکسی ام که میتونسته هر کس دیگه ای باشه و من بودم و هیچ قشنگی و خوبی یی در کار نبوده، هیعچ.
[خجالتزدهم و احساسِ حقارت و فریبخوردگی میکنم و نمیدونم که چه طور اونهمه حسِ خوبِ واهی که داشتم رو در خودم ماسمالی کنم.]
۳۰ شهریور ۱۳۸۹
۱۳ شهریور ۱۳۸۹
ابوعطا
"ابوعطا" حرفش را بيپرده ميزند. اگر عشقي در ميان باشد، بيپروا از آن سخن ميگويد. ميگويند لوطيان در كوچه و بازار ابوعطا ميخواندهاند. گويي زبان مردمِ عامّي است. در آن، از شكوه چهارگاه خبري نيست؛ لوندي و سرخوشي ماهور، فلسفهبافي همايون، غمانگيزي دشتي، نالهي افشاري و يا تقدّس راست در آن جايي ندارد، خودش است، بي هيچ پيرايهاي. حرف دلش را ميزند. گويي در طول اين چند سده كه از پيدايش موسيقي ما ميگذرد، كسي سعي نكرده حرفهاي آنچناني با آن بزند. گذاشتهاند همينطور ساده بماند.
درآمد ابوعطا
محمّدرضا لطفي
سايه روشن
درآمد ابوعطا
داريوش طلايي
درآمد ابوعطا
چهارمضراب ابوعطا
محمّدرضا شجريان+حسين عليزاده
درآمد ابوعطا
محمّدرضا لطفي
سايه روشن
درآمد ابوعطا
داريوش طلايي
درآمد ابوعطا
چهارمضراب ابوعطا
محمّدرضا شجريان+حسين عليزاده
۸ شهریور ۱۳۸۹
۲ شهریور ۱۳۸۹
۳۰ مرداد ۱۳۸۹
۲۹ مرداد ۱۳۸۹
نثاری به سیالیت جانهای بی قرار
اول دانلود کنید، گوش بدید، گریه کنید حتی، بعد بخونید:
روزی برای «نانی» جان میگفتم واژگان که زمانی ما را تسلی میدادند ، اکنون موجوداتی خیانتکارند
عادت به حرف زدن نداشت ، هر کلام را با نگاه های متکثرش پاسخ می گفت، آن روزها «بالهایش را کنار شاعری جا گذاشته بود»، در دل به من میخندید، و من راز را نمیدانستم
چرا باز دیوانهوار آنها را طلب میکنیم؟ و چرا این کنش را همچون سرمشقی به دیگر ابعاد زندگیمان نیز میگستریم؟ به عشقهامان، جداییهامان
واژگان میآیند و میروند، چیزی را در تو بر میانگیزند که نمیدانی بوده است یا نه؟! پیشاپیش مرز میان هر چیز را برداشتهاند، چنان بر تو واقع میشوند که اتفاق را از یاد میبری، فراموش میکنی بودهای یا نه
قسمتی از تو را میآورند، قسمتی را با خود میبرند، و در این استحاله حیرانی توست
که میخواهد به صورت شاهدانی نامعلوم دست ساید
معرفتش را فراموش کند
نتی باشد شبیه خندهای کوچک
که در میان هارمونی نتها ویران نباشد
نتی باشد در آرامش یک چیدمان، رو به روی تو
رو به روی تو
در موسیقی شفافیت بیشتری بود، در عطر زنانه شفافیت بیشتری بود
ناامنی کلمات از امنیت نت ها میآمد
در ناامنی کلمات زاده میشدم، در امنیت نت ها آرام میگرفتم
هنگام که شعر فارسی این ترانه را برای «نانی» جان مینوشتم، دستهی همسرایان را میدیدم که عروس را میبرند
در مکان ایستاده بودم، نمیدانستم، همان دم خود در جدایی بهسر میبرم
جداییهایی که از جنس کلماتاند، که گویی ما آخرین تنهایی هستیم که در پیکرشان هستی مییابند، خود اگر ازلی ابدی نباشند.
(+)
روزی برای «نانی» جان میگفتم واژگان که زمانی ما را تسلی میدادند ، اکنون موجوداتی خیانتکارند
عادت به حرف زدن نداشت ، هر کلام را با نگاه های متکثرش پاسخ می گفت، آن روزها «بالهایش را کنار شاعری جا گذاشته بود»، در دل به من میخندید، و من راز را نمیدانستم
چرا باز دیوانهوار آنها را طلب میکنیم؟ و چرا این کنش را همچون سرمشقی به دیگر ابعاد زندگیمان نیز میگستریم؟ به عشقهامان، جداییهامان
واژگان میآیند و میروند، چیزی را در تو بر میانگیزند که نمیدانی بوده است یا نه؟! پیشاپیش مرز میان هر چیز را برداشتهاند، چنان بر تو واقع میشوند که اتفاق را از یاد میبری، فراموش میکنی بودهای یا نه
قسمتی از تو را میآورند، قسمتی را با خود میبرند، و در این استحاله حیرانی توست
که میخواهد به صورت شاهدانی نامعلوم دست ساید
معرفتش را فراموش کند
نتی باشد شبیه خندهای کوچک
که در میان هارمونی نتها ویران نباشد
نتی باشد در آرامش یک چیدمان، رو به روی تو
رو به روی تو
در موسیقی شفافیت بیشتری بود، در عطر زنانه شفافیت بیشتری بود
ناامنی کلمات از امنیت نت ها میآمد
در ناامنی کلمات زاده میشدم، در امنیت نت ها آرام میگرفتم
هنگام که شعر فارسی این ترانه را برای «نانی» جان مینوشتم، دستهی همسرایان را میدیدم که عروس را میبرند
در مکان ایستاده بودم، نمیدانستم، همان دم خود در جدایی بهسر میبرم
جداییهایی که از جنس کلماتاند، که گویی ما آخرین تنهایی هستیم که در پیکرشان هستی مییابند، خود اگر ازلی ابدی نباشند.
(+)
۲۵ مرداد ۱۳۸۹
۲۲ مرداد ۱۳۸۹
۲۱ مرداد ۱۳۸۹
دل ز من بردي و پرسيدي :"كه دل گم كردهاي؟!"
چون تو جانان مني، جان بي تو خرم كي شود؟
"نوا" را آواز خوب گفته اند؛ آوازي كه نه شاد است نه غمگين. وقتي كسي چون استادِ ما آن را بر ميگزيند كه عاشقانه بخواند، مي شود آوازِ خوبان؛ آوازي كه هم شاد است و هم غمگين!
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟
چه كسي بهتر از اين مي تواند مناجات كند؟ چه كسي ميتواند اين چنين دل آدم را ببرد به جايي كه هزار مدّاح نمي تواند؟ صدايش روح را پرواز مي دهد به ناكجا
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ایی؟
آري؛ نواي استاد ما در "نوا"، دل مي برد. حرفي است كه از دلش برآمده. آوايش خلاصه احساس و موسيقي است
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟
صدايش با فرزند در مي آميزد. دل را مي لرزاند:
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟
صدايت مرهم است! دلخستگي ما را در اين عصر تنهايي خوب زايل مي كند. چه كسي است كه صداي تو را بشنود و آرام نگيرد؟
خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ایی هم خلوت خورشید عالم کی شود؟
"شاعر" هفت شهر عشق را گشته تو هفت شعر صدا را؛ موسيقي را! خدا مي داند چند دهه بايد صبر كرد كه كسي چون تو بيايد؛ اصلا مي آيد؟!!
كسي كه هم خوب بخواند، هم خوب بفهمد. هم هنر داشته باشد هم وجدان، هم عشق
داشته باشد هم عرفان.
هديه اي براي ما! خودت و صدايت.
خدا تو را براي ما نگه دارد
پ.ن: بشنويد ازاین جا
"نوا" را آواز خوب گفته اند؛ آوازي كه نه شاد است نه غمگين. وقتي كسي چون استادِ ما آن را بر ميگزيند كه عاشقانه بخواند، مي شود آوازِ خوبان؛ آوازي كه هم شاد است و هم غمگين!
چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟
چه كسي بهتر از اين مي تواند مناجات كند؟ چه كسي ميتواند اين چنين دل آدم را ببرد به جايي كه هزار مدّاح نمي تواند؟ صدايش روح را پرواز مي دهد به ناكجا
دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ایی؟
آري؛ نواي استاد ما در "نوا"، دل مي برد. حرفي است كه از دلش برآمده. آوايش خلاصه احساس و موسيقي است
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در درنیایی از دلم غم کی شود؟
صدايش با فرزند در مي آميزد. دل را مي لرزاند:
چون مرا دلخستگی از آرزوی روی توست
این چنین دلخستگی زایل به مرهم کی شود؟
صدايت مرهم است! دلخستگي ما را در اين عصر تنهايي خوب زايل مي كند. چه كسي است كه صداي تو را بشنود و آرام نگيرد؟
خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمال
ذره ایی هم خلوت خورشید عالم کی شود؟
"شاعر" هفت شهر عشق را گشته تو هفت شعر صدا را؛ موسيقي را! خدا مي داند چند دهه بايد صبر كرد كه كسي چون تو بيايد؛ اصلا مي آيد؟!!
كسي كه هم خوب بخواند، هم خوب بفهمد. هم هنر داشته باشد هم وجدان، هم عشق
داشته باشد هم عرفان.
هديه اي براي ما! خودت و صدايت.
خدا تو را براي ما نگه دارد
پ.ن: بشنويد ازاین جا
۱۸ مرداد ۱۳۸۹
۱۵ مرداد ۱۳۸۹
اشكاتو بريز توو زاينده رود
دلم مي خواد كسشر بگم
مدام كسشر بنويسم
بعد بشينم واسه يكي كه منو نميشناسه بخونمشون
همين الانم كه دارم مي نويسم "كسشر" , ناراحتم.
فك ميكنم "كسشر" كلمه ي زشتيه. من از بعد بازي فربد ترسيدم بگم كسشر.بنويسم كسشر.
كي پاسخگوئه؟
يعني هيچ كدوم ازونايي كه گفتن كسشر بده, زشته , الان ميان بگن : عزيزم, بيا سرتو بذار رو شونه م.گريه كن؟ ولي كسشر نگو , ننويس؟
ميان؟
نمي آن ديگه.
شما وقتي حالتون خيلي بده , چيكار ميكنيد؟
من وقتي حالم خيلي بده , ساكت ميشم.بعد يهو ديوونه ميشم.چنگ ميزنم.به در و ديوار.به گردن دوست پسرم. به صورت خودم.
ناخن ميكشم.مثل سگ صدا ميدم.
وقتي حالم بد ميشه گريه ميكنم.با خودي. تو تاكسي. تو خيابون. تو ميدون ونك.ميدون امام حسين.چاراوليعصر.تو كافه.تو خونه. تو ترمينال آرژانتين.تو اتوبوس.تا برسم گريه مي كنم.
تو ترمينال آرژانتين نبايد گريه كني.راننده ها بهت متلك مي گن. شاگرد راننده ها بهت ميگن: خانوم اصفاهان ميري؟ بيا برو اصفاهان گريه ت بن مياد.
وقتي حالت بده نبايد هيچ جا گريه كني. حتي تو بغل خودت.خودت به خودت ميگي: عزيزم پاشو پاشو! اشكات لباسمو خيس كرد.بوي عرق هم ميدي.پاشو!
۱۳ مرداد ۱۳۸۹
۱۱ مرداد ۱۳۸۹
۶ مرداد ۱۳۸۹
تعجب نمیکنم
اگر انگشتهایت بند کفشهای تو را
در پاگرد خانهات که میبندند
در زندان باز کنند
یا مشتهایت آن را که دیروز کشتهاند
امروز با «زنده باد» جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دستهای تو هم اعتمادی ندارم
به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم
آنقدر که فکر میکنم هر که ایستاده است
لابد پایی برای دویدن ندارد
یا آنکه میدود
پاهایش را
حتماً از پای جوخهی اعدام دزدیده است
اگر انگشتهایت بند کفشهای تو را
در پاگرد خانهات که میبندند
در زندان باز کنند
یا مشتهایت آن را که دیروز کشتهاند
امروز با «زنده باد» جان دوباره ببخشند
راستش را بخواهی
دیگر به دستهای تو هم اعتمادی ندارم
به هیچ کس و هیچ چیز اعتمادی ندارم
آنقدر که فکر میکنم هر که ایستاده است
لابد پایی برای دویدن ندارد
یا آنکه میدود
پاهایش را
حتماً از پای جوخهی اعدام دزدیده است
دیالوگ
- سرگرم سر زلف نگار است دلم، در راه نگار بی قرار است دلم
استاد ریاضیات ما می گوید، مصداق (قضیه ی حمار) است دلم
+ آنان که دل خویش به تهمت بستند، با شیخ حساب جملگی همدستند
گیسوی نگار و بی قراری نه کم است، کم لطف به هم حمار و هم دل هستند
استاد ریاضیات ما می گوید، مصداق (قضیه ی حمار) است دلم
+ آنان که دل خویش به تهمت بستند، با شیخ حساب جملگی همدستند
گیسوی نگار و بی قراری نه کم است، کم لطف به هم حمار و هم دل هستند
۱ مرداد ۱۳۸۹
دایره لغات
آدمِ بدبختی كه خوب و مناسب و عالی و سالم و متناسب و رديف و هارمونيك و باحال و دلنشين و خواستنی و جذاب و گيرا و خوشمزه وخوشبو و خوشلفظ و خوشساخت و ارضاكننده و راحت و زيبا و لذتبخش و خوشگل و تميز و حالجابيار و مشتی و «مهم نيست» و پدرمادردار و دُرُس درمون و باسواد و باكلاس و كلن صفت های خوب و گروهِ ديگری از كلمات همه تو ادبياتش OK اِه.
بعله. Ok. به تنهايی. جایِ اين همه واژه.
بعله. Ok. به تنهايی. جایِ اين همه واژه.
۳۱ تیر ۱۳۸۹
اما صدايي كه از اطاق آبي مرا مي خواند , از آبي اطاق بلند مي شد.
آبي بود كه صدا ميزد.اين رنگ در زندگي م دويده بود.ميان حرف و سكوتم بود.در هر مكثم تابش آبي بود.فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد.آبي آشنا بود. من كنار كوير بودم. و بالاي سرم آبي فراوان بود.روي زمين هم ذخيره ي آبي بود: نزديك شهر من معدن لاجورد بود.روي كاشيها , آبيها ديده بودم.در تذهيب قرانها , لاجورد كنار طلا مي نشست.با لاجورد مادرم ملافه ها را آبي مي كرد. و بند رخت تماشايي مي شد.
اطاق آبي / سهراب سپهري
آبي بود كه صدا ميزد.اين رنگ در زندگي م دويده بود.ميان حرف و سكوتم بود.در هر مكثم تابش آبي بود.فكرم بالا كه مي گرفت آبي ميشد.آبي آشنا بود. من كنار كوير بودم. و بالاي سرم آبي فراوان بود.روي زمين هم ذخيره ي آبي بود: نزديك شهر من معدن لاجورد بود.روي كاشيها , آبيها ديده بودم.در تذهيب قرانها , لاجورد كنار طلا مي نشست.با لاجورد مادرم ملافه ها را آبي مي كرد. و بند رخت تماشايي مي شد.
اطاق آبي / سهراب سپهري
۳۰ تیر ۱۳۸۹
۲۸ تیر ۱۳۸۹
۲۲ تیر ۱۳۸۹
۱۶ تیر ۱۳۸۹
اشتراک در:
پستها (Atom)